المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

125

مروج الذهب ( فارسى )

گفت : « چهار صد درم به او بدهيد ، ما به بادت حاجت نداريم . » احمد بن سعيد دمشقى و طوسى و ديگران در كتاب اخبار كه بعنوان موقعيات معروف است ، از زبير بن به كار بنقل از محمد بن عبد الرحمن بن محمد بن يزيد از عتبة بن ابى لهب آورده‌اند كه يكى از سالها عبد الملك به حج رفت و بگفت تا مردم را عطا دهند . در آن ميانه كيسه‌اى در آمد كه بر آن نوشته بود « از مال صدقه است » و مردم مدينه از پذيرفتن آن خوددارى كردند و گفتند : « چرا از غنيمت بما عطا نميكند ؟ » عبد الملك بر منبر گفت : « اى گروه قريش حكايت ما و شما چنانست كه دو برادر در جاهليت به سفر رفتند و در سايهء درختى زير سنگى فرود آمدند . و چون وقت رفتن رسيد مارى از زير سنگ برون آمد كه دينارى به دهان داشت و آن را پيش آن دو نفر افكند ، آنها به خود گفتند اين از گنجى است و سه روز آنجا بماندند و هر روز مار دينارى بر ايشان ميآورد . يكى از آنها ببرادرش گفت : « تا كى منتظر اين مار بمانيم بايد او را بكشيم و اينجا را حفر كنيم و گنج را بر گيريم . » برادرش او را منع كرد و گفت : « چه ميدانى شايد خودت را خسته كنى و به مال نرسى . » اما او اصرار كرد و تيشه‌اى را كه همراه داشت بر گرفت و منتظر ماند تا مار بيامد و ضربتى به دو زد كه سرش را زخم دار كرد اما كشته نشد ، ولى مار بشوريد و او را بكشت و بسوراخ خود رفت . چون روز ديگر شد مار با سر بسته بيامد و چيزى همراه نداشت آن شخص به دو گفت : « اى مار من از اين حادثه كه براى تو رخ داد راضى نبودم و برادرم را از آن منع كردم . ميخواهى بقيد قسم پيمان كنيم كه من ترا ضرر نزنم تو نيز مرا ضرر نزنى و تو نيز مانند سابق باشى ؟ » مار گفت : « نه » گفت : « چرا » گفت : « ميدانم كه تا وقتى قبر برادرت را مىبينى هرگز دل تو با من صاف نخواهد شد و من نيز تا وقتى كه اين زخم را به ياد دارم هرگز دلم با تو صاف نخواهد شد . » آنگاه شعر نابغه را كه مضمون آن چنين است بخواند « گفت قبرى را كه تو مىبينى روى خود مىبينم و زخم تيشه روى سرم دهان گشوده است . » و گفت : « اى گروه قريش عمر بن خطاب خليفهء شما